رمان | رمان عاشقانه | نودهشتیا

رمان,رمان جدید,رمان نودهشتیا,خواندن رمان آنلاین,دانلود رمان جدید,رمان های زیبای عاشقانه ایرانی,رمان اجتماعی,نودهشتیا,داستان های واقعی

رمان | رمان عاشقانه | نودهشتیا

رمان,رمان جدید,رمان نودهشتیا,خواندن رمان آنلاین,دانلود رمان جدید,رمان های زیبای عاشقانه ایرانی,رمان اجتماعی,نودهشتیا,داستان های واقعی


A-D-S

انجمن عاشقانه

دانلود سریال شهرزاد

جانم فدای رهبر سید علی

جانــم فــــدای رهــبــــر
همه رمان های وبلاگ مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد و فعالیت میکند.

در صورت نارضایتی نویسنده رمان از وبلاگ برداشته خواهد شد!

برای ارسال رمان از تماس با ما اقدام کنید

ما در شبکه های اجتماعی

تبلیغات
خرید بک لینک

۲۰ مطلب با موضوع «داستان آموزنده» ثبت شده است

داستان آموزنده نامه دختر زیبای 24 ساله و پاسخ رئیس ثروتمند!

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:
 می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.

 آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد.

جهت خواندن داستان آموزنده به ادامه مراجعه کنید ...

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۳
نویسنده پست : پریسا

داستان آموزنده زیبای بخت با من نیست

رمان کوتاه بخت با من نیست

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”

جهت خواندن به ادامه رمان مراجعه کنید ...

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۸
نویسنده پست : پریسا

داستان آموزنده عاشقانه مادر

رمان کوتاه بسیار زیبای مادر
پس از ۲۱ سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که ۱۹ سال پیش از این بیوه شده بود.  ولی مـشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم…
جهت خواندن به ادامه رمان مراجعه کنید ...
۰ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۶:۱۵
نویسنده پست : پریسا

داستان آموزنده واقعی " درباره کما "

"کما" حالتی است که در آن فرد هوش و حواسی ندارد اما همچنان بدنش کار می کند. به نوعی می توان این حالت را یک بیهوشی بسیار قوی دانست که در اثر ضربه های سخت به سر ایجاد می شود.
باشگاه خبرنگاران: "کما" حالتی است که در آن فرد هوش و حواسی ندارد اما همچنان بدنش کار می کند. به نوعی می توان این حالت را یک بیهوشی بسیار قوی دانست که در اثر ضربه های سخت به سر ایجاد می شود.
 تصادف و آسیب های مغزی در کنار خود کما را به همراه دارند که باعث می شود فرد مصدوم چند روزی را در میان زندگی و مرگ بگذراند. این حالت ممکن است برای بسیاری تنها یک مدت خاص باشد و پس از آن همه چیز به روال عادی بازگردد اما برای عده ای کما می تواند نقطه تحول باشد...
۱ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۱
نویسنده پست : پریسا

داستان آموزنده واقعی " باور به خدا "

این داستان کاملا واقعی می باشد
دعاهایت مستجاب می شوند اگر خدایت را باور بکنی

به نام خداوندی که جهان و جهانیان را آفریده و به وسیله پیامبران معصوم رسوم زندگی کردن را به ما آموخته است

سال 80 من با کسی رفیق شدم که آموزش قرآن میداد چه جوری باهاش آشنا شدم داشت از طریق میکروفن مسجد جهت ثبت نام علاقمندان برای آموختن قرآن اطلاع رسانی میکرد و من که چون زمینه اش و داشتم مشتاقانه رفتم برای ثبت نام تا در کلاس آموزشی آن شرکت کنم ، رفتم کلاس بعد از مدتی  شیفته معلم خوب و خوش برخورد و اهل قرآنم شدم خیلی منو راهنمایی کرد و خیلی چیزهارو بهم یاد داد خدا خیرش دهد باهم دوست شدیم ایشان یکسال از من بزرگتر بودن با هم خیلی صمیمی شدیم  جوری که در کارها یار و همیار هم بودیم .

این معلم خوب ، قرآن را با قواعد بهم یادداد و منو راهنمای کرد که باتوجه به علاقه ای که در زمینه یادگیری قرآن داشتم تصمیم گرفتم  در آزمون ورودی دوره های تربیت معلم شرکت کنم و با راهنمایی های معلم دلسوز خودم در ازمون ورودی قبول شدم و در دوره ای که به مدت 2 ماه بود خیلی چیزهارو یادم گرفتم و شدم مربی قرآن

 بعد از یه مدت  با کمک دوست خوب و معلم دلسوز تدریس قرآن کریم را شروع کردیم اولین کلاسم را با توکل به خدا شروع کردم اولین شاگردم زن عموم با فرزند 3 سالش بود بچه اش خیلی به من انس گرفته بود در حین یاد دادن به مادرش گوش میداد و سورهای که من به مادرش آموزش میدادم نیوشا حفظ میکرد بچه ای که 3 سالش بود منو مشتاق میکرد و بهم لذت تدریس میداد  جوری که از پوست خودم نیگنجیدم از خوشحالی.

خدارو شکر قرآن به خیلها آموزش دادم و خیلیها موفق به ختم کل قرآن شدن این لطف پروردگار و لطف دوست خوبمو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد ...

۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۱
نویسنده پست : پریسا
A-D-S