دانلود رمان افسانه آرابلا کامپیوتر،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلود رمان جدید افسانه آرابلا ایفون،pdf،تبلت،جاوا،اندروید
نوشته paniz و sedi کاربران انجمن نودهشتیا
مقدمه
دانلود رمان جدید افسانه آرابلا ایفون،pdf،تبلت،جاوا،اندروید
نوشته paniz و sedi کاربران انجمن نودهشتیا
مقدمه
نوشته رمان judy abote کاربر نگاه دانلود
دوستان این یک داستان کوتاه است
خلاصه:
روایتگر داستان زوجی است که عاشقانه هم را می پرستند و تازه ازدواج کرده اند. در این بین که مادر پسر راضی به ازدواج آن دو نبوده میخواهد بین این زوج عاشق و جوان فاصله بیندازد. غافل از اینکه عشق واژه کوچکی نیست..
دانلود رمان جدید ماهرو کامپیوتر،اندروید،ایفون،pdf،تبلت
نوشته delaram_66 کاربر انجمن نودهشتیا
پایان خوش
همیشه گفتن پایان شب سیه سپید است! اما هیچکس ندانست کسی که با تاریکی و نا امیدی خو گرفت رنگ سپیدی را از یاد می برد..!
او در ظلمت شب همچون طعمه ای برای هوس های پلید شد ودر این آتش سوخت. آنگاه که روزنه ی امیدی وجودش را روشن کرد، گذشته ی سیاهش بلای جانش شد..
میگویند عشق چاره ساز است اما برای او همه چیز برعکس بود شب سیه پایانی رو به سپیدی نداشت و عشق چاره ساز نبود.. به راستی خوشبختی را کجا گم کرد که حالا هر چه میگردد پیدایش نمیکند؟ با همان لبخند تلخ همیشگی در دفتر خاطراتش نوشت: من منتظرم ای عشق بیا کاری کن عاشق شو و در سوگ منه دیوانه زاری کن…
خلاصه: این داستان درباره ی دختریه به اسم ماهرو که زندگیش پر از فراز و نشیب بوده و حالا به جایی رسیده که مجبوره واسه یه شیخ عرب برقصه اما حالا فکر فرار به سرش زده و در این راه با کسی آشنا میشه که مثل یه حامی بزرگ هواشو داره و…
ادامه رو با خوندن رمان متوجه میشید. ژانر این رمان عاشقانه ، کمی طنز و کمی هم غمگینه. این اولین کار من هست امیدوارم خوشتون بیاد.
نوشته هستی.ق کاربر انجمن نودهشتیا
دانلود رمان جدید بورسیه جدایی اندروید،ایفون،کامپیوتر،pdf،تبلت
نوشته مهدی جلالی کاربر انجمن نودهشتیا
قسمتی از متن :
بعد از خداحافظی کیفم را برداشتم و به سمت صندوق رفتم تا پول بستنیها را حساب کنم. بعد از حساب کردن از کافی شاپ خارج شدم. سرم را پایین انداختم. به فکر فرو رفتم و قدم زنان حرکت کردم. درحال فکر کردن به حرف غزل بودم. اون راست میگفت. چجوری به بهرام بگم؟ چند دقیقهای گذشت که ناگهان صدای بوق ماشینی به گوشم رسید. طوری بوق میزد که انگار من را صدا میکنه. پشت سرم را نگاه کردم. ماشین سمندی در حال چرغ زدن بود و برف پاک کنهاش بالا و پایین میشد…