داستان آموزنده زیبای دختر فداکار
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت...
جهت خواندن داستان آموزنده به ادامه رمان مراجعه کنید ...
۲ نظر
۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۵:۴۳